کارگران و فاجعه فرار از هویت واحد طبقاتی


در طول همین ماه اخیر حدود 400 اعتصاب و تجمع اعتراضی توسط توده های کارگر در 400 مرکز کار و تولید رخ داده است. شمار اعتصابات و اعتراضات سالانه کارگران از چندهزار افزون تر است. دلیل وقوع همه اعتراض ها و دست از کار کشیدن ها در همه مؤسسات خصوصی و دولتی، در نواحی مختلف کشور، تعویق طولانی پرداخت مزدها، سطح بسیار نازل بهای نیروی کار، فقر، فلاکت، آوارگی ناشی از نداشتن اجاره بهای کومه مسکونی، عدم دسترسی به دارو و درمان، بیکاری، فجایع زیست محیطی و نوع اینها است. بدبختی هائی که همگی مولود گریزناپذیر شیوه تولید سرمایه داری هستند. واقعیتی که درصد بالائی از کارگران آن را می دانند. اما در این میان پرسشی کلیدی مطرح است. پرسشی که باید آن را باز کرد، در نهان آن چرخید، به آن پاسخ داد و این پاسخ را شالوده تلاش برای ریشه ای ترین تغییرات در پویه پیکار جاری توده های کارگر کرد. سؤال این است: دلیل کل اعتراضها، عصیان ها و مبارزات کارگران در کل جامعه یکی است. خواستهای معترضان درسراسر دوزخ سرمایه داری عین هم است. فرجام کل اعتصابات نیز کم یا بیش همگون است، به این معنی که یا به شکست انجامیده اند، یا اگرهم ظاهری موفق داشته، هیچ دردی از کوهسار دردهای هیچ کارگری را درمان ننموده است. همه از یک درد می نالند، همه از فشار رعب انگیز استثمار سرمایه داری و گرسنگی و ذلت مولود این نظام عاصی هستند، مطالبات اضطراری و بسیار نازل معیشتی همگی همسان است، همه در حال کارزارند. اما کارگران هیچ کارخانه، هیچ شرکت، هیچ مؤسسه یا نهادی حاضر به کمترین تعمق در باره این اشتراکات، همصدائی ها، خواستهای واحد، یکی بودن ریشه دردهای مشترک و لاجرم ضرورت همراهی، همرزمی و همسنگری متحد برای تغییر وضع موجود نیست!! این پرسش کلیدی بسیار مهمی است که باید پاسخی سرنوشت ساز گیرد. پاسخی که بنیاد برپائی یک قدرت متحد طبقاتی ضد سرمایه داری گردد.

چرا کارگران تنها، تنها می جنگند و دست به دست هم نمی دهند، دلیلش معلوم است. آنها بعضا و شاید هم غالبا از طبقه کارگر حرف می زنند اما به طور واقعی خود را آحاد یک طبقه نمی دانند!! بالعکس بردگان مزدی این و آن سرمایه دار می بینند!! از رنج مشترک می گویند اما ریشه درد را نه در سرمایه که درسودجوئی خاص یک سرمایه دار می کاوند!!. حمایت دولت از سرمایه را لمس می کنند اما دولت را سرمایه تشخص یافته و نهاد قدرت سرمایه نمی بینند. اشتراک دردها را می فهمند اما پیکار مشترک را شرط حتمی پیروزی نمی یابند، همه جا را پهنه جدال کارگرعلیه صاحب سرمایه می بینند، اما این جدال را جنگ قهری دو طبقه کارگر و سرمایه دار ارزیابی نمی کنند. اعتصاب را یک سلاح مؤثر تحمیل خواسته ها بر کارفرما می بینند، اما پیوند اثرگذاری وسیع این سلاح با همسنگری متحد طبقاتی علیه سرمایه را به نظر نمی آرند. لیست ندیدن ها، کژانگاریها و ناآگاهیها طولانی است. بخش دوم پرسش آنست که چرا چنین است. در این مورد نیز جواب مبهم نیست. سرمایه ذاتا بمبی برای تخریب وحدت هویتی توده های کارگر است. درهمان لحظه ای که هزاران کارگر را زیر یک سقف جمع می کند، آنها را از هم جدا و با خود و با یکدیگر بیگانه می سازد. آنان را اجزاء جدا، جدای پویه خودافزائی خود و تولید سود می کند. کل استعداد، خلاقیت و شعور کارگر را در کوره سودسازی ذوب و وسیله تولید سود انبوهتر می کند. قدرت کارگران را قدرت خود و اقتدار جمعی طبقه کارگر را، اقتدار بیگانه باهم آحاد، برای آفرینش غول آساتر سود می نماید. سرمایه با وضع گاه مزدی، روزمزدی، قطعه کاری، کار کنتراتی، قراردادهای رنگارنگ پیمانکاری، استخدامی، سفید امضاء، طبقه بندی مشاغل، کار ساده و تخصصی، تقسیم کار درون کارگاه و جامعه و صدها ساز و برگ دیگر، رشته های همجوشی و اتحاد طبقاتی کارگران را می جود، می فرساید و از هم می پاشد. ماهیتا چنین می کند، اما به اینها بسنده نمی نماید. بر سر راه رویکرد درون جوش توده های کارگر به همپیوندی سازمان یافته شورائی سرمایه ستیز، بدیلهای ارتجاعی سندیکاسازی، حزب آفرینی، کمیته بافی، رژیم ستیزی توخالی دموکراتیک یا سرنگونی طلبی فراطبقاتی خارج از مدار مبارزه طبقاتی را می رویاند و به عشوه می اندازد. با این بدیل ها قدرت جمعی طبقه کارگر را قدرت واقعی طبقه سرمایه دار و شیوه تولید سرمایه داری می گرداند. نظام بردگی مزدی از همه این مجاری و کمینگاهها، وحدت توده های کارگر و شیرازه سرشتی طبقاتی آنان را مختل می کند و راه ارتقاء این وحدت به یک قدرت سراسری، سازمان یافته، شورائی و ضد کار مزدی را سد می سازد. سرمایه در این گذر تا چه حد موفق گردد موضوعی است که به شرایط اجتماعی متفاوت و بیش از هر چیز به چگونگی آرایش قوای طبقاتی کارگران در آن شرایط بستگی دارد. یک چیز روشن است. سالهای پایانی قرن نوزدهم، سراسر سده بیستم تا حال، دوران یکه تازی بدون مهار بورژوازی در پیشبرد این هدف و روزهای سیاه عقب نشینی و شکست بعد از شکست پرولتاریا در این مصاف بوده است. روندی که امروز به فاجعه بارترین شکلی شاهد عواقب بدفرجام آن هستیم و آنچه در شروع این نوشتار آوردیم، تجسم عریان این عوارض است. در نقطه، نقطه جهان با طبقه ای مواجهیم که خود را طبقه نمی بیند!! در تدارک ابراز موجودیت به صورت یک طبقه و یک قدرت طبقاتی واحد نیست. خود را کارگر این و آن سرمایه دار می بیند و حاضر به قبول واقعی موجودیت خود به عنوان طبقه کارگر نمی باشد. مزدبگیری را سرنوشت خود و بقای نظام بردگی مزدی را تقدیر یقینی تاریخ می پندارد. درجنگ و جدال جاری با سرمایه داران به تنها چیزی که نظر ندارد تسلط بر سرنوشت کار، تولید و زندگی خود است!! به جای آن، خواست افزایش سنار مزد، پرداخت همین مزد موجود یا حتی دریافت چند ماه یکبار آن را برای هفت نسل خود کافی می انگارد!! پیام اعتراضش جنگ علیه اساس استثمار طبقاتی نیست، زندگی بخور و نمیر به عنوان برده مزدی، زیر مهمیز مرگبار استثمار سرمایه را آخرین برد انتظار می بیند!!. رهائی از وجود کار مزدی، طبقات و دولت را در قلمرو ممکنات نمی کاود، جا به جائی این دولت با آن دولت سرمایه را مرز آخر آرزوها می یابد!!

وضع روز طبقه کارگر ایران در عین پیشروتر بودنش نسبت به سایر بخشهای طبقه کارگر جهانی، شوربختانه این است. اما، به عنوان جزء سوم سؤال مورد بررسی، آیا می تواند چنین ماند؟ واقعیت آنست که اگر نه ناممکن، حداقل بعید خواهد بود. توده های کارگر ایران، چاره ای ندارند سوای اینکه بر این وضعیت نقطه پایان بگذارند. سترونی و محکوم به شکست بودن پروسه پیکار روز نیازمند هیچ نظربافی نیست. واقعیت عریانی است که سلول سلول حافظه هر کارگر آن را فریاد می زند. با دست کشیدن از کار در محدوده یک کارخانه، یک شهرداری، یک بندر، مدرسه یا حتی یک شبکه حمل و نقل هیچ خواستی را نمی توان بر سرمایه دار و دولتش تحمیل نمود. از این مهمتر آنچه را امروز توده کارگر خواست می نامد!! نه خواست که فاجعه بد خواستن، خودفریبی و دور خود چرخیدن است. کدام افزایش مزد است که پیش از اعلام توافق کارفرما، کل تأثیرش بر معیشت روز ما زایل نشده باشد؟!! کدامین دریافت مزدهای معوقه است که چند ماه مزد پرداخت نشده دیگر را دنبال ندارد!! کدام مطالبه بهبود معاش یا درمان رخ داده، که حصول آن دستخوش طوفان وخامتهای همزمان نگردیده است؟!!. دنیای عظیم فقر، فلاکت، گرسنگی آوار بر سر ما چیزی نیست که با این خواستنها و «به دست آوردنها»!! قابل دستکاری باشد. همه اینها روشن است اما ماجرا به همین حد محدود نیست. نظام سرمایه داری دیری است که زیر مهمیز کوبنده ترین و طوفانی ترین بحرانهای سرشتی بی عنان خود قرار دارد، هر لحظه بقای آن، به سازماندهی وسیعترین وفاجعه بارترین تهاجمات علیه آخرین مانده های معیشتی، مایحتاج اولیه زیستی، دارو و درمان، محیط زیست و همه چیز ما گره خورده است. روزها و سالهای آتی روزهای وقوع این هجوم ها  در سهمگین ترین ابعاد است. با تحصن در قفس تنگ کارگاه و بدون ارتقاء خود به یک قدرت متشکل شورائی ضد بردگی مزدی نمی توان حتی همین معیشت در حال سلاخی محقر را هم حراست کرد. باید یک قدرت سراسری شورائی ضد کار مزدی شد. باید راه افتاد و برای سازمان دادن این قدرت جنگید. کارگر هفت تپه، هپکو، آذرآب، شهرداریها، عسلویه، معلمان، نفت، حمل و نقل به جای دهه ها مصاف بی حاصل، باید پاشنه کفش برکشند و درب خانه یا محل کار همدیگر را کوبند. اسماعیل بخشی ها به جای چرخ خوردن در چهاردیواری کارگاه خود باید به سراغ کارگران همه کارخانه ها روند. همه کارگران باید چنین کنند. کارگر این و آن شرکت بودن را باید به بایگانی تاریخ داد. ما یک طبقه ایم، مبارزه ما جنگ طبقه ما علیه سرمایه داری است. ظرف کارزارمان جنبش شورائی ضد کار مزدی است. برای برپائی این جنبش کوشیم.

افرا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *