اخیراً گفتگویی در قالب سؤالات محسن مخملباف و جوابهای دکتر سرگلزایی پیرامون خصوصیات روانشناختی « تیم رهبری جمهوری اسلامی» منتشر شده است. اینکه چارچوب رویکرد هر دو نفر اصلاح طلبانه و دموکراسی خواهانه است و باید مورد نقد قرار گیرد موضوع این یادداشت کوتاه نیست اما در همین ابتدا لازم است به این نکته اشاره شود که مخملباف بنابه رویکرد خود، عامدانه از دکتر سرگلزایی نمی خواهد که به واکاوی شخصیت منتظری و خاتمی و موسوی بپردازد و باز به همین دلیل، هنگام صحبت از رفسنجانی جانبدارانه و محافظه کار است.
در خلال گفتگو، دکتر سرگلزایی بیان می کند که «سلامت سیستم» موضوع مهم تری از اختلالات شخصیتی رهبران است، اما مانند همه متفکرین حقوقدان، سیاستمدار، روحانی، اقتصاددان و غیره، مفاهیم حیطه شغل و حرفه خود را عامل و نیروی محرک جامعه می پندارد و دلیل اصلی مشکلات جامعه را ناسالم بودن روانشناسی فردی و جمعی می داند. در نتیجه، جامعه مطلوب خود را در قالبی روانشناسانه تحت عنوان « مدل آپولویی» ارائه می نماید. نسخه پیچی او برای ایجاد جامعه سالم هم اینست که مردم بروند آموزش موسیقی کلاسیک و ریاضیات ببینند، فلسفه و تاریخ بخوانند!! اما انسانها مقدم بر هرچیز و پیشتر از هرچیز باید زنده باشند و زندگی کنند، بخورند و بپوشند و زاد و ولد کنند و نیازهای خود را برآورده سازند. برای این کار باید به کار و تولید بپردازند. قضیه زنده ماندن و به زندگی ادامه دادن انسان معاصر اینگونه است که جماعتی از انسانها (کارگران) برای امرار معاش و زنده ماندن، نیروی کار خود را به جماعتی دیگر (سرمایه داران) می فروشند. در این نظام، سرمایه نیروی کار کارگر را می خرد، از طریق مصرف این نیرو در روند کار، به ارزشهای نوینی دست می یابد. ارزشهای نوین حاصل کار کارگران چندین برابر مزد آنهاست که به سرمایه داران تعلق دارد. سرمایه برای اینکه رشد و گسترش یابد، باید فشار استثمار بر کارگران را افزایش دهد. در همین راستا، سطح معیشت، رفاه اجتماعی، روند شکل گیری و تحقق نیازهای انسانی کارگر و رشد آزاد جسمی و روحی و عاطفی کارگران را لگدمال می کند. سرمایه کارگران را از دخالتگری درمورد نوع، مقدار، ساعت و شرایط کار، ساقط می سازد. کارگر را به وسیله و ابزار کار بدل می-کند که از تصمیم گیری در مورد کار و محصول کارش جداست. از تسلط بر زندگی و سرنوشت خود محروم است. از منظر کارگران آگاه، تغییر مناسبات اجتماعی با سالم سازی شخصیت از طریق افزایش علم و آگاهی و مهارت، حاصل نمی شود. « مبارزه طبقاتی» علیه این مناسبات اقتصادی و اجتماعی و همزمان علیه اندیشه های مدافع نظم موجود چاره کار است. کارگران بنا به ضرورت و جبر زندگی مجبور به مبارزه اند و تنها راه نجات آنان مبارزه ای با افق ضد سرمایه داری و برای محو کار مزدی است. برای نابودی سرمایه داری هم، تغییر ذهن و اندیشه و رفتار آنها در مقیاس توده ای ضروری است. تغییری که تنها در یک جنبش عملی، با شیوه و شعار و تاکتیک ضد سرمایه داری می تواند صورت گیرد. جنبش ضد سرمایه داری ضروری است نه فقط به خاطر اینکه طبقه حاکم را باید سرنگون کرد، بلکه به این دلیل نیز که طبقه سرنگون کننده، تنها در دل و در بستر یک چنین جنبشی قادر می شود خود را از همه کثافات زاییده این جامعه و از تمام فرهنگ و اخلاقیات و ازجمله منجی طلبی خلاص کند و آماده بنا نهادن یک جامعه انسانی گردد.
همانطور که دکتر سرگلزایی می گوید روحیه منجی طلبی بهیچوجه ذاتی انسانها نیست. اما برخلاف نظر او ریشه آنها در فرهنگ و تاریخ هم نیست، زیرا بلافاصله این سؤال پیش می آید که منشأ چنین فرهنگ و چنین تاریخی چیست؟ در اینجا هم باید ریشه را در شیوه زنده ماندن و زندگی کردن انسانها جستجو کرد. در پروسه کار و تولید تحت سلطه سرمایه، اینکه چه تولید شود یا نشود، به چه مقدار و با چه شرایطی، در چند ساعت و با چه شدتی، اینکه کارگر به سر کار بیاید یا نه، سر کار بماند یا اخراج شود، سطح رفاه و معیشتش، همه تحت اختیار و اراده سرمایه است. سرمایه رابطه تسلط سراسری طبقه سرمایهدار بر کار و تولید و زندگی کارگران، رابطه ساقط ساختن فروشندگان نیروی کار از تسلط بر سرنوشت کار و زندگی خود است. این رابطه در کارخانه و کارگاه، مدرسه و بیمارستان، بانک و اداره، موسسات تولیدی و غیر تولیدی، کوچک و بزرگ، دولتی و خصوصی، شهر و روستا و در سرتاسر جهان حکمفرماست. از طریق این تسلط و اجبار اقتصادی است که دنیای محرومیت، ذلت و خفت بر کارگران آوار می شود. کارگری که سروری سرمایه را از بدو تولد و در گوشه گوشه زندگی خود مشاهده می کند خود را مدیون و روزی خوار سرمایه می بیند که برای امرار معاش و زنده ماندنش محتاج سرمایه است. تحت این اجبار اقتصادی است که کارگران، سرمایه و کارفرماها را تصمیم گیرنده و خالق سرنوشت و همه چیز خود می پندارند و خود را بی اختیار و قدرت می شمارند. کارگر مفلوک و درمانده، در پیشگاه خدای سرمایه به بردگی و اطاعت واداشته می شود، کارگر اسیر چنگ این روابط، با التماس و تمنا به کارفرما رجوع می کند تا مگر اندکی به دستمزد خود بیافزاید یا اگر از زندگی خود شاکی و به آن معترض است به مذهب، قانون و دولت، احزاب و شخصیتها و اپوزیسیون پناه برد. علت بنیادی انفعال و بی عملی و منجی طلبی کارگران وجود سرمایه است که بقایش بر بی اختیاری و سلب اراده کارگر در تعیین سرنوشت خود استوار است. اینکه منجی طلبی ما ریشه در فرهنگ و روانشناسی دارد تفکری گمراه کننده است که نقش ضد بشری سرمایه را پنهان می کند.
ابراهیم زنوز تیرماه 1404