آخرین دهه های قرن 18 فرانسه را ورق زنیم. جامعه ای که پرجمعیت ترین کشور روز اروپا بود و نیروئی زیر نام «طبقه سوم» بخش چشمگیری از جمعیتش را تشکیل می داد. طبقه ای که بالاترین لایه اش (اشرافیت مالی) در انقلاب 1789 شریک قدرت خاندانهای شاهی و اربابان کلیسا شد اما بخش اصلی و عظیم آن متشکل از کارخانه داران، مالکان معدن و صنعت، تجار، دارندگان شبکه های حمل و نقل، فارمداران سرمایه دار، حقوقدانان، دانشوران صاحب شهرت، نخبگان سیاسی، در یک کلام «بورژوازی» فرانسه وضعی متفاوت داشت. این بخش در همان حال که هر روز حجم سرمایه، سهم قدرت، موقعیت خود در نظم اجتماعی حاکم را ارتقاء می داد از نداشتن نقش تعیین کننده در ساختار حاکمیت سیاسی رنج می برد. طبقه مسلط اقتصادی بود اما اهرمهای اساسی حکومت و ماشین دولتی را در اختیار نداشت. سلطنت، کلیسا، اشرافیت روحانی پاسدار مناسبات اقتصادی پیشین را سد راه انکشاف سرکش سرمایه داری می دید. علیه آنها و برای استیلای جامع بر نهادهای مقننه، حقوقی، مدنی، فرهنگی، آموزشی، اجتماعی مبارزه می کرد، به مثابه طبقه سرمایه دار به اندازه کافی آماج قهر، خشم نفرت و کارزار توده های کارگر و فرودست بود، اما با همه توان می کوشید تا جنبش کارگری را پیاده نظام یا تسمه نقاله ماشین جدال خویش برای تسخیر قدرت دولتی سازد. هر چه کوبنده تر از «حقوق بشر» می گفت!! و هر چه پرشورتر شعار  «آزادی – برابری – برادری»  بر سقف آسمان می کوبید !!. هر کدام این واژه ها در دائرة المعارف خاص طبقاتی اش، بار اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، ایدئولوژیک، اجتماعی معینی داشت و با درایت کافی، جادوگری قاهر، پیگیری استوار، آنها را به کار می گرفت و تکرار می نمود. آنچه زیر نام «حق» بر زبان می آورد، انحصار تمامی حق ها، مالکیت ها، قدرت ها، حاکمیت ها به خودش و سلب کل حقوق از همه طبقات و نیروهای اجتماعی دیگر بود. از «آزادی» می گفت و آنچه می خواست آزادی مطلق خود از قید حکمرانی شاهان فئودال و اشرافیت روحانی، آزادی نامحدود در تسلط بر سرنوشت کار و تولید توده های کارگر یا سایر فرودستان بود. شعار برابری سر می داد و مرادش از این مفهوم، برابری فوری با برج بانان مناسبات اجتماعی در حال زوال به مثابه پلکانی برای استیلای یکه تاز بر سرنوشت کار و زندگی همه انسانها بود. بر طبل پرصدای برادری می کوبید و با نواختن این ساز بیعت برده وار بدون هیچ حقوق همه بشریت در مقابل هر تصمیم و اعمال قدرت خویش را انتظار داشت. هر چه می گفت، می خواست، اراده می کرد و برایش می جنگید موضوعاتی بود که سرمایه تمنا می نمود و او باید به جا می آورد. دولت خود، یا ماشین سیاسی، پلیسی، اطلاعاتی، نظامی، فرهنگی، حقوقی، مدنی سرمایه را دولت کل جامعه اعلام می کرد و کارگران و زحمتکشان را با قدرت قهر شستشوی مغزی مجبور به قبول این ادعا می ساخت!! قانون پاسدار سقوط توده کارگر از هر نوع حق دخالت در تعیین سرنوشت تولید و زندگی، قانون تصاحب عظیم ترین بخش حاصل کار کارگران توسط طبقه سرمایه دار را، نوشداروی حیات، نسخه نظم معاش و امنیت جان انسان ها القاء می نمود و با سلاح ساحره باژگونه سازی سرشتی سرمایه، توده های کارگر را مؤمن و منقاد این القائات می نمود. آنچه «حق، آزادی، برابری، برادری» می نامید برای کارگران ناحقی مطلق، استبداد منفجر، طوفان استثمار، طاعون نابرابری، دشمنی ماهیتا غیرقابل آشتی بود. با همه اینها عین همین مفاهیم، شعارها، الفاظ، ایده ها، افکار، احکام، باورها را به یمن قدرت لایتناهی بتوارگی، افسونگری، معماری فکر ماهوی سرمایه، شعور جاری توده کارگر و سایر فرودستان کرد. طبقه سوم یا بورژوازی با چنین رویکرد و پراکسیسی راه ارتقاء خود به طبقه مسلط سیاسی را پیمود. رویکرد و نقشی که در فرایند اعمالش همه چیز را با هم به دست می آورد. ماشین قهر طبقات سیاسی حاکم را پشتوانه توان خود برای سرکوب جنبش کارگری می ساخت. سوار موج خشم و نارضائی توده وسیع کارگر، کوبنده ترین ضربه را بر پیکر حاکمیت خاندانهای شاهی، اشرافیت روحانی وارد می کرد. اندیشه ها، باورها، ارزش های اجتماعی، ملاکهای حقوقی، فرهنگ، ایدئولوژی، روایت ارتجاعی سرمایه زاد و کارگرکش خود از «حق»، «آزادی»، «برابری»، «انتخاب»، «اختیار» «نوعدوستی و اخوت» را خورند ذهن و شعور کارگران می نمود، سایر رؤیاهای خود را جامه عمل می پوشاند. بورژوازی فرانسه تا انقلاب فوریه 1848 به همین سیاق و با این پیروزی ها پیش تاخت. در فاصله فوریه تا ژوئن با موجهای پرخروش جنبش ناشی از شدت گرسنگی و فقر توده کارگر مواجه شد. در انقلاب ژوئن شاهد دو پارچگی کامل پاریس، رویاروئی خونین و مشتعل میان خود و طبقه کارگر گردید. در این رویاروئی نه فقط پرولتاریا را هر چه قهرآمیزتر، درنده تر، سفاک تر، خونبارتر سرکوب کرد که به یمن این سرکوب آخرین قلعه های مقاومت مدافعان مناسبات پیشین را هم تسخیر نمود و دیهیم طبقه مسلط سیاسی بر سر نهاد. زمان گذشت، آنچه در فرانسه، قبلا در انگلیس، سالهای بعد در ممالک دیگر اروپا، امریکا اتفاق افتاده بود، دهه های بعدتر در 5 قاره  جهان رخ داد.  نظام بردگی مزدی سراسر کره خاکی را در خود منحل ساخت، بورژوازی کل عالم طبقه مسلط اقتصادی، سیاسی شد. رخدادی که بارزترین، زمینی ترین، بدیهی ترین تعبیرش، پایان بدون قید و شرط هر نوع همسوئی، همدوشی طبقه کارگر با هر بخش طبقه سرمایه دار، از جمله هر اپوزیسیون درونی این طبقه، هر رویکرد سیاسی، حقوقی، مدنی هر بخش بورژوازی در هر حوزه زندگی یا اعتراض و میدانداری اجتماعی است. اما چنین نشد، کارگران چند کشور اروپائی برای چند صباحی گامهائی در پهنه کارزار ضد سرمایه داری برداشتند، تا قیام پرشکوه کمون پیش رفتند. اما درخشش ها مستعجل، کم فروغ و چراغ دم باد را ماندند. کارگران  همه جا، در همان فرانسه، اروپا، سراسر دنیا، در انقلاب اکتبر، در افراختن بیرق «پیروزی بر بورژوازی»!! و استقرار «سوسیالیسم»!!، «حق»، «آزادی»، «برابری»، «انتخاب»، همه مفاهیم اجتماعی، ارزشهای حقوقی را با همان روایت ماهیتا باژگون، ارتجاعی و سرمایه آفریده بورژوازی نیمه نخست قرن نوزدهم دنبال نمودند، زادراه گمراهه رفتن ها، برهوت پیمودن های بدفرجام کردند. آزادی، برابری، انتخاب، اختیار، حقی را خواستند که بورژوازی برای خلاصی از شر سلطنت و کلیسا در یک سو و برای تسلط کامل خود بر سرنوشت کار، تولید، زندگی طبقه کارگر می خواست!!، آزادی، حق، برابری، انتخابی  که برای توده کارگر دیکتاتوری محض، ناحقی مطلق، نابرابری رعب آور، استثمار فزاینده، فلاکت و گرسنگی و فقر سونامی وار، نسل کشی طاعونی، جنگهای شعله ور خانمانسوز، طبیعت کویری ویران، محیط زیست مسموم و دنیای سیه روزیهای دیگر بود. بورژوازی نیمه نخست سده 19 وقتی این شعارها را سر می داد و این مفاهیم را بر زبان می آورد بسیار خوب می فهید و می دانست چه می گوید، چه می خواهد، اما کارگران برعکس، زیر فشار شستشوی مغزی و سرکوب فکری سرمایه، به جای مبارزه طبقاتی ضد سرمایه داری، تمامی خواست ها، چشم انداز، راهبردها، راهکارها و دورنمای جنبش خویش را به پیرایش قانونی، مدنی، حقوقی مسالمت آمیز یا میلیتانت نظام بردگی مزدی، به قابل تحمل کردن، تغییر الگوی حکومتی، تعویض شکل مالکیت سرمایه قفل زدند، مهر و موم کردند. سیاره ای از منظومه قدرت سرمایه داری شدند، با عزیمت از همیشه کارگر بودن، برده مزدی ماندن، فریاد «آزادی» سر دادند!!، تناقض ماهوی میان آزادی طبقه خود با برده مزدی زیستن را ندیدند، نیاز شناخت آن را دستور فکر و فرایند شناخت خویش نکردند. زمین و زمان را از گرد و خاک مطالبه «حق» به هم دوختند، اما کار مزدی را ناحقی مطلق نشناختند!!، فریاد «برابری جنسیتی» بر سقف کهکشان کوبیدند اما استیلای مطلق شکل تولید و مناسبات آفریننده کل نابربریها، تضاد سرشتی میان برابری واقعی آدمها با استیلای این نظام را اندیشه نکردند. «قفل اسطوره ارسطو بر در احسن الملل زدند» با سر عاریتی بورژوازی ژاکوبن، پلیبین های قرن هجدهم «حق»، «آزادی»، «برابری»، «اختیار» و انتخاب را دنبال کردند. نامش را جنبش کارگری و مبارزه ضد سرمایه داری، سوسیالیسم، کمونیسم، انقلاب کارگری  یا نوع این اسامی گذاشتند. حتی در قیاس با گذشته خود، به گونه ای فاحش سقوط کردند. در نیمه نخست قرن نوزدهم هر روز ژرف تر از روز پیش، هشیارتر و آگاه تر از سال قبل، تضاد ماهوی «آزادی، حق، برابری»، سایر شعارها، خواست ها، چشمداشت ها، اهداف طبقه خود را با روایت وارونه بورژوازی برملاتر، زلال تر، پرخروش تر می ساختند، صف مستقل طبقاتی، ضد سرمایه داری خود را قوام و استحکام می بخشیدند. اما هر چه زمان گذشت، بیشتر، دردناک تر، فسیل تر، شعورباخته تر در معیارها، ملاکها، ارزشهای اجتماعی، باورها، اندیشه ها، ایدئولوژی های پاسدار بقای سرمایه داری منحل گردیدند. این روند تداوم یافت. سراسر قرن بیستم را پشت سر نهاد، لباس سوسیال دموکراسی پوشید، سرخپوش لنینیستی شد. بیرق «اردوگاه سوسیالیسم» افراشت!!. «عمله ضدامپریالیسم خلقی»، «انقلاب دموکراتیک» پیاده نظام تمامی تسویه حساب ها و مناقشات درونی بورژوازی گردید. کارزار آگاه  ضد سرمایه داری را به طور کامل از یاد برد. جنبش محو کار مزدی را از حافظه خود زدود. شکست خورد و تاریخش تاریکی زار تکرار شکست ها شد. فرسود، مستهلک، مفلوک، فسیل گردید. شتابناک تمامی پروسه ادغام، انحلال در چرخه تولید سرمایه و اضمحلال در نظم اجتماعی سرمایه داری را پیمود. با فروپاشی اردوگاه به جای کمترین درس آموزی باز هم به قهقرای بیشتر رفت. این بار حوزه سربازگیری جنبش های موسوم به «مدنی»، دموکراسی خواهی پوشالی قرن هجدهمی بورژوازی شد. حی و حاضر در این نقطه ایستاده است. همه چیز را باخته است، نقطه، نقطه دنیا را سرمایه وحوش سرمایه دار کرده است و خود از 6 میلیارد نفوس طبقه اش، بالای چهار و نیم میلیارد زیر خط فقر، در باتلاق گرسنگی دست و پا می زند. سرمایه طبقه سرمایه دار را تا کهکشانها بالا برده است، خود، میلیارد میلیارد، پیر، جوان، کودک، زن و مردش قادر به خرید دارو برای ادامه حیات امروزش نیست. طبقه کارگر بین المللی در چنین باتلاقی غرق و دفن است. اما باز هم همه جا، در تمامی قاره ها، کشورها، زیر بیرقهای رنگارنگ، پیاده نظام انتقال دولت از یک حزب طبقه سرمایه دار به حزب دیگر، تغییر الگوی دموکراتیک یا میلیتانت دولت های سرمایه، سیاهی لشکر دموکراسی خواهی و سهم طلبی اپوزیسیونهای رقیب بورژوازی است. در غیر این صورت، در بهترین حالت دست به کار اعتصاب، شورش، برای متقاعد کردن سرمایه داران به پرداخت نازل ترین بهای بازتولید نیروی کار در چهارچوب تمکین مستدام به بردگی مزدی و قبول جاودانگی سرمایه داری است. وضعی که آن را به مثابه تقدیر زندگی تن داده!! اما فاجعه به این حد محدود نمانده است. دیری است که سرمایه داری بر همین شرط مالامال از خفت توده کارگر هم دست رد کوبیده است. صریح و کوبنده اعلام کرده که تسلیم بدون هیچ قید و شرط را می خواهد.  اگر تاریخش را با «قانون مفرغ مزدها» آغاز کرد، سخن روزش آنست که الزامی به قبول این «قانون» هم نمی بیند. حاضر به هیچ تضمینی برای پرداخت بهای بازتولید نیروی کار نیست. کارگر تا جان دارد هر چه شاق تر، هلاکت آمیزتر کار کند، وقتی از نفس افتاد، از میان شمار کثیر بردگان مزدی بیکار، فردی جایش را اشغال خواهد کرد. سخن سرمایه این است و کارگران دنیایند که باید تصمیم گیرند. راه، راهبرد و راهکار خروج از این وضعیت کاملا زلال و عملی است. قدرت اقتصادی، سیاسی، پلیسی، نظامی، فرهنگی، سرکوب فکری و فیزیکی سرمایه داری را باید با یک ضد قدرت قاهر کارگری سازمان یافته شورائی آگاه سراسری و ضد بردگی مزدی پاسخ داد. با داشتن این ضد قدرت تحمیل کلیه خواست ها بر سرمایه داری و سرانجام نابودی کامل این اختاپوس بشرکش جنگ افروز ممکن و محتوم است. بدون این ضد قدرت هیچ مطالبه ابتدائی را هم نمی توان بر آن تحمیل کرد، توده های کارگر جهان هستند که نابود می شوند. آنها تاریخا بر سر این دو راهی مجبور به انتخابند.  

کارگران ضد سرمایه داری فعال جنبش لغو کار مزدی

مه 2026